تبليغاتX
جاده





















جاده

جاده سفر را دوست دارد پای رفتن نیست

 

اپیزود اول:

می گوید: چشماش ضعیفه...دور رو نمی نه...نزدیک هم به چشمش فشار می یاد...تابستون عمل پیوند قرنیه داره...

خسته ام و فکرم کار نمی کند ...با لبخندی می گویم: این روضه ها رو می خونی که چی کار کنم؟

لبخند می زند و پاسخ می دهد: هواشو داشته باشید....

 

اپیزود دوم:

یک گواهی پزشک می گذارد جلوی من و می گوید: کی بیام آزمایش ها رو انجام بدم؟؟ ....کنجکاوم علت بیماریش را بدانم ولی نمی پرسم : بعد کلاس بمون انجام بده

هفته بعد باز می آید و می گوید وقت اکو دارم و نمی توانم آزمایش انجام دهم...کنجکاوی ام بر من غلبه می کند....باشه اشکال نداره...مشکلت چیه؟....جوابش از آن روز ناراحتم می کند...مشکل عصبی...فشار...استرس....می پرسم چند سالت است و می گوید ۲۱ سال.... یک جوان ۲۱ ساله از شدت فشار و استرس سکته می کند....چه زمانه بدیست....

 

اپیزود سوم:

بعد از مدت ها یکی از آشنایان احوالم را می پرسد...تعجب می کنم...می پرسم چه می کنی؟ می گوید خوابگاه است و غربت و تنهایی ...با خودم می گویم درست حدس زدم...احوال پرسی ات زاییده شرایط است...شرایط غیر از این بود چیز دیگری اتفاق می افتاد ....

 

اپیزود چهارم:

فیلم عروس آتش یکی از شاهکارهای سینماست از نظر من...چند وقت پیش یکی از شبکه ها تکرارش کرد...در فیلم یک دیالوگ شخصیت خاله دارد که بعد از گفتن زندگی تلخش با گریه می گوید: سنگ می شی خاله ...سنگ می شی......این دیالوگ در ذهنم همیشه مانده....زمان به مرور معنی سنگ شدن را به من آموخت ....

 

اپیزود آخر:

دلم برای بعضی واژه ها می سوزد که در زمان ما بازیچه دست عده ای شده اند و معنای واقعی شان را گم کرده اند...واژه هایی مثل آزادی، آزادی بیان، نظر، عقیده....کاش وقتی از این واژه های خوش نقش استفاده می کردیم مفهومشان را هم می دانستیم....تفاوت نظر و عقیده با توهین را...تفاوت آزادی بیان با تمسخر را...همان آزادی بیانی که حق بیان "نظر" مخالف را می دهد حق "تمسخر و توهین" به "نظر" مخالف را می گیرد....

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت19:1توسط مسافر | |

 

گفتم امیدوار بمانید برای پستی که حرفی از شعر داشته باشد ...خیلی زود حرفم را عملی کردم...شعر های زیبای جلیل صفر بیگی را خواندم و مشتاق نوشتنشان برای شما دوستان شدم:

اولی را برای روز مادر می گذارم :

مادر که کسی به فکر فردایش نیست
یک ذره امید توی رویایش نیست
هر روز نگاه می کنم جز زیلو
یک تکه بهشت زیر پاهایش نیست

دومی را برای غار تنهایی که با آن آشنایی دیرینه دارم:

دیگر نه دلم شوقِ تماشا دارد
نه پنجره ای به سمتِ فردا دارد
تنهایی دیگری برو پیدا کن
این غار برای یک نفر جا دارد !

 بقیه را برای لذت بردن بیشتر از شعر :

ماييم و دل صاف و خداي خودمان
قربان صداقت و صفاي خودمان
در شهر شما نمي توان عاشق شد
بايد بروم به روستاي خودمان

این عصر که عصر ظلمت و بیداد است
شاعر همه ی رسالتش فریاد است
یک شاعر مرد می شناسم آن هم
بی هیچ سخن فروغ فرخزاد است!
 
یک عمر به دنبال جوابی دیگر
هر روز کشیده ام عذابی دیگر
هر شب به هوای دیدنت از خوابی
آسیمه دویده ام به خوابی دیگر
 

ابری ست که در نگاه من پنهان است
می خواهی اگر بخوانی اش آسان است
من شعر برای دل خود می گویم
خواننده ی شعر های من باران است

گفتیم چقدر چوب باور بخوریم
حرص پدر و غصه ی مادر بخوریم
ربطی نه به گرگ دارد این قصه نه چاه
مجبور شدیم تا برادر بخوریم

انگار همیشه جای یک تن خالی ست
این بار کسی نیست نه! اصلن خالی ست
یک نیمکت نشسته دارم در خود
جای دونفر همیشه در من خالی ست

امیدوارم دوستان بپسندند...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت1:10توسط مسافر | |

 

یک سوال ذهنم رو مشغول کرده ...تفاوت دروغ گفتن و نگفتن همه حقیقت و بیان کردن مساله ای با کلمات کلی به صورتی که نه همه واقعیت باشه و نه کاملا متضاد با واقعیت چه فرقی با هم دارن؟؟ من فکر می کنم مساله اصلی صادق نبودن هست...حالا چه دروغ بگی چه واقعیت رو جوری جلوه بدی که چیز دیگه ای برداشت بشه ...در هر صورت صادق نبودی حتی اگر دروغ نگفته باشی.....

یک زمانی این وبلاگ را کسی نمی شناخت....من بودم و خودم و دوستان مجازی که با آنها خودم بودم ...بدون هیچ سانسوری...بدون در نظر گرفتن حرف و فکر و نظر دیگران و این به من انگیزه نوشتن می داد..... ولی به مرور بعضی از نزدیکان و دوستان به صورت تصادفی ( باور کنید من آدرس وبلاگ را ندادم ) وبلاگ را پیدا کردند و این باعث شد دست به خود سانسوری بزنم!! این صفحه  برایم چیزی بیشتر از یک آدرس در دنیای مجازی است ....روح دارد و نسبت به آن احساس تعلق و وابستگی می کنم ...دوست ندارم ترکش کنم و از طرفی می خواهم جایی میان دنیای مجازی و واقعی حرف های دلم را بگویم ...هر چند تلخ و کم و بی ارزش....

انسان را با عقلش می شناسند و تعریف می کنند  ولی من با دلش می شناسم ....دل می تواند عقل را با همه قدرت و ادعایش تحت تاثیر قرار دهد...به کنار بزند و خود حاکم شود ....گاهی دلت چیزی را شدید می خواهد و دیگر نه شرایط را درک می کند نه حساب و کتاب های عقل را...فقط می خواهد....حتی اگر توان رسیدن نباشد خواستن دل هست....آن چیز می تواند هوس گوجه سبز وسط زمستان باشد یا لواشک در جاده شیراز-تهران.....می تواند دلت دو گوش شنوا بخواهد میان معرکه ای که همه زبان بیان دارند فقط یا یک ساعت سکوت محض....می تواند تنگ کسی شود که خودش باعث شکستن دل شده ...می تواند تنگ یک فال حافظ شود.....میان همه این دل خواستن ها دلم شدید می خواهد این لحظه را کنار حرم امام رضا بودم.....برایم جالب است که عید با وجودی که خانواده برنامه مشهد داشتند گفتم من نمی آیم...حال زیارت ندارم... سه روز پیش باز مادرم بی مقدمه و دلیل گفت که مشهد نمی روی؟؟؟ میان این همه گرفتاری ها و کار های مختلف از حرفش تعجب کردم و باز گفتم نه ...دلیلش گرفتاری نبود دلم تنگ زیارت نشده بود ...ولی الان که این نوشته را می نویسم دلم می خواست می توانستم طی العرض کنم...دو ساعتی در دارالفیض بنشینم و هیچ نگویم و نخوانم ...دل است دیگر هوس می کند ....

امیدوارم بتونم در پست بعد شعر بنویسم...از خودم یا دیگران ....شما هم امیدوار باشید ...

پ.ن: برگشتم نوشته هامو بخونم دیدم چقدر لحن نوشته پاراگراف اول با دو تای دیگه فرق داره...خواستم عوضش کنم ولی بدون ویرایش نگهش می دارم....   

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت20:5توسط مسافر | |

 

جایی نوشته بود همه ما به این سوالات در زندگی خود پاسخ داده ایم:

معدلت چنده؟ باباتو بیشتر دوست داری یا مامانتو؟  درست تموم شد؟  ازدواج نکردی؟  کی بچه دار می شی؟  حالا بچه دختر هست یا پسر؟ 

عادت کرده ایم به تکرار روند تکراری زندگی...منظورم اتفاقات روزمره نیست نه... تصمیمات بزرگ زندگیست....درس...کار...ازدواج...بچه دار شدن....بزرگ کردن بچه ها و.... حتی گاهی اوقات هم به فکرمان نمی رسد که این روند اتفاق نیفتد فقط به این فکر می کنیم که چگونه اتفاق بیفتد...چه کار کنیم که بهتر بشود ولی فکر تغییر این روند را نمی کنیم...مدتی است به این موضوع فکر می کنم که اصلا چرا باید در این حلقه تکراری زندگی افتاد؟؟؟ اگر ازدواج نکنیم چه اتفاقی می افتد مثلا ؟؟؟ چرا دنبال آرزو های شخصی رفتن در اکثر مواقع در برنامه افراد نیست...مثلا من دوست دارم کشور های مختلف را ببینم....بیشتر از اینکه حتی به یک سفر با تور گشت و گذار و هتل و هواپیما فکر کنم به گشتن کشور های مختلف را با دوچرخه دوست دارم....یک دوچرخه و یک کوله و یک کیسه خواب....مثلا دو سه سال کار کنی و شش ماه در سفر باشی...آداب و رسوم و فرهنگ کشور های مختلف را بشناسی و آثار تاریخی آنها را ببینی....طبیعت بکر جهان را...حتی در ابعاد کوچکتر دوست دارم که تمام نقاط بکر ایران را ببینم... یا دوست دارم یک گل فروشی داشته باشم و با سلیقه خودم برای همه گل بپیچم....چقدر دلم می خواست در خانه ای تنها بودم و هیچ دغدغه ای نداشتم جز نوشتن هر آنچه به ذهنم می آید برای یک رمان....نویسندگی و خلق شخصیت را دوست دارم...نخندید آرزوست دیگر.....هر چند بزرگ و دست نیافتنی ولی قدرت دوست داشتنش را دارم...از این آرزوها در همه افراد هست ولی هیچ وقت به اجرای آنها فکر نمی کنیم...همیشه آرزویی دست نیافتنی باقی می ماند....خودم را می شناسم انسانی مصمم و با پشتکار هستم و متاسفانه جامعه ام را هم می شناسم که با هر تصمیم خارج از عرف و سنتی بشدت مخالفت می کند....می خواهم خلاف جهت آب شنا کنم ...می خواهم برای خودم زندگی کنم ....آرزوهایم را به واقعیت تبدیل کنم...هر چه فکر می کنم  چیزی که کلید حل اکثر مشکلات و رسیدن به خواسته هایم است پول است...پس تلاشم را باید بگذارم برای پول بیشتر و پس از آن خرج کردن پول در راه رسیدن به آرزوهایی که گاهی دست نیافتنی است...گفتم کلید اکثر مشکلات چون قسمتی از مشکلات نا خود آگاه بخاطر دختر بودنم بوجود می آید...برای دور دنیا گشتن ....برای ایران گردی ....برای تنها زندگی کردن...برای خیلی چیز های دیگر دختر بودن می شود یک امتیاز منفی که کار را سخت تر می کند....ولی من با تمام این موارد مصمم هستم تمام تلاشم را کنم در این چرخه تکراری زندگی نیفتم..هر چند به قول مادرم این چرخه تکراری که من می گویم در فطرت انسان است.... من یک دختر متولد مردادم ....خودم را روزی در خانه ویلایی زیبایی می بینم که خودم ساخته ام ...جایی خارج از دود و ترافیک و شهر...در سکوت و آرامش....

 

مادری را در خیابان می بینم که فرزند کوچکش بهانه می گیرد و مادر بی توجه دست دختر بچه اش را محکم گرفته و می کشد و عصبانی می گوید " دیوونم کردی...جز جیگر بزنی خفه شو دیگه" دلم برای دخترک می سوزد نا خود آگاه....حدس می زنم چند قدم آن طرف تر مادر کتکی هم به کودک می زند که ساکتش کند و گریه دختر شدید تر می شود....مادر بودن را همه دوست دارند و بچه بزرگ کردن حوصله می خواهد و انرژی....با خودم تصور می کنم که اگر یک نفر بخواهد تنها زندگی کند پذیرفتن بزرگ کردن یک بچه از پرورشگاه کار زیبایی است که بعضی خانواده ها اقدام می کنند ولی البته همه نوزاد می خواهند ... می شود تنها بودن را با بزرگ کردن بچه بی سرپرستی از بهزیستی پر کرد ...بچه ای که نوزاد نباشد...کودک هم نباشد...جوان یا نوجوانی باشد که تو را به چشم دوست ببیند ...با تو رفیق شود ... با تو تلاش کند و همراهت باشد ....می شود رنگ سفید به سرنوشت تاریک یک جوان پاشید...زمانی می خواستم هفته ای یک بار به پرورشگاه بروم ...حیف هنوز در من مثل آرزویی دست نیافتنی مانده ...کاش یک روز اراده کنم ....

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت16:36توسط مسافر | |

 

می خواهم دست به نوشتن ببرم...اندکی...شاید...بی دلیل:


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت0:29توسط مسافر | |

 

خوابم نمی برد و با خودم فکر می کنم...نه فکر نمی کنم گذشته را مرور می کنم...مرور گذشته برایم همیشه تلخ است با وجودی که شاید لحظات شاد زیادی داشته باشد ولی تمام شدنشان و اکثر مواقع تکرار نشدنشان برایم تلخ تر از اتفاق افتادنشان می شود....روی تخت می غلتم شاید فکرم رها شود....کی بود که با دوستم دعوا کردم؟؟....چه حس بدی داشتم....فکر می کردم بد ترین روز عمرم است و حالا به این فکر می خندم...همیشه لحظات سخت بد ترین روز عمر می شود...چند تا از این بد ترین روز ها داشتم؟؟؟ ...کم نیستند ولی می توانم بشمارمشان.... حافظه قوی ندارم ولی گاهی بعضی اتفاقات مثل یک فیلم از جلو چشمم می گذرد..فیلمی واضح که جزئیات آن دقیق یادم است....

تجربه جدید و لذت بخش جدیدی داشتم این اواخر و آن هم تدریس در دانشگاه است...در همان کلاس هایی که زمانی من دانشجویش بودم....حالا من استاد آن کلاس ها هستم و اساتیدم همکارانی که هنوز رابطه و برخورد استاد و دانشجویی را با آنها دارم....نمی دانم در آینده هم مثل این ترم خواهم بود یا نه ولی این ترم از جان و دل برایشان مایه می گذارم تا لطماتی که خودم در دوران دانشجویی دیده ام آنها نبینند....تعلیم یکی از شیرین ترین تجربه های زندگی ام است که در ترم می گویم کاش تمام نشود....

از شعر و شاعری به دور هستم ولی از ادبیات نه..گه گاهی کتابی می خوانم هر چند کوچک تا احساس کنم هنوز در من احساس زنده است....هنوز خودم هستم...هرچند پخته تر، شکسته تر، خسته تر و کم تحمل تر از قبل ولی هنوز در من چیزی وجود دارد که احساس کنم هستم....

این وبلاگ را خواهرم نمی خواند...حتی گمان کنم نمی داند آدرسش را...ولی دوست دارم بگویم که عاشقش هستم...بهترین خواهر دنیاست...خدا رو بخاطر بودنش شکر می کنم ....شاید اگر نبود هیچ وقت باور نداشتم که کسی لیاقت دوست داشتن را می تواند داشته باشد...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت0:58توسط مسافر | |

 

امشب فیلم " تلفن آقای رییس جمهور" را دیدم...خیلی خوشم آمد...مدت ها بود فیلم خوبی در سینمای ایران ندیده بودم...حرف داشت و حرفش را خوب زده بود...از آن فیلم ها که به اتفاقی تلخ می خندی...به وقتش گریه می کنی و به وقتش می خندی....فیلم هایی که با یک پلان دنیایی حرف می زنند با یک جمله یک بازیگر خیلی ها زیر سوال می روند...ماجرای فیلم را خلاصه شرح می دهم تا درباره پایانش کمی حرف اضافه بزنم....فیلم درباره ی یک راننده نیسان گاوی (مهدی هاشمی) است که یک سیم کارت کار کرده می خرد و از فردایش هر که به ان تماس می گیرد با اقای رییس جمهور کار دارد....مردم مشکلاتشان را می گویند و از او کمک می خواهند....ماجرا ها اتفاق می افتد و در آخر به علت شدت فشار و ناراحتی از مشکلات مردم دیوانه می شود و واقعا فکر می کند رییس جمهور است و در صحنه اخر با امبولانس بیمارستان روانی می خواهند او را ببرند...حالا نکته فیلم اینجاست که می خواهم بگویم سه حالت دارد : یا رییس جمهور از مشکلات مردم اصلا خبر ندارد....یا اینکه خبر دارد و غصه می خورد و در نتیجه دیوانه شده است از شدت فشار...یا اینکه خبر دارد و به خودش فشار نمی اورد ... درواقع اهمیتی نمی دهد....هر کدام از این حالت ها که باشد نتیجه افتضاح است....از ایده خوب فیلم برای بیان مشکلات و نیفتادن در دام کلیشه ها لذت بردم....

 

پ.ن: در لحظات اخر فیلم کسی تماس می گیرد و می گوید: اون زمان ها یکی می خواست بره رو مین پوتینش رو در می اورد... بهش می گفتیم می ترسی بری رو مین؟ ...می گفت نه بیت الماله....آقای رییس جمهور۳۰۰۰ میلیارد چند تا پوتین می شه؟؟؟....

 

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت2:48توسط مسافر | |

 

وقتی حس نوشتن می آید دوست داری بنویسی...نمی دانی چه چیزی را فقط دستت روی دکمه های کیبرد می لغزد ...خیلی چیز ها می خواستم بنویسم...به قول ما شیرازی ها...ولش کن ....

اینجا جاییست

که عده ای دروغ هایشان را

فریاد می زنند

عده ای بی خبر تر

تایید می کنند

و آنها فکر می کنند

که چه بزرگ اندیش اند.... 

 

 پ.ن: اگر خطی از سر احساس می نویسم به برکت شبکه های اجتماعی مجازی است ...

 

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت2:33توسط مسافر | |

سلامم را تو پاسخ گوی... 

این سلام بعد از مدت ها اینجا سلام نکردن یک حس دیگه داره ...... اینجا اومدنم رو مدیون قطع شدن سایت های گوگل و میل و غیره به مناسبت ۲۲ بهمن هستم...اولش به زمین و زمان بد و بیراه گفتم که این چه وضعه ...بعد که دیدم اثری نداره گفتم بگذار ببینم تو اینترنت چه سایت هایی می شه رفت....بلاگفا...اینجا... چکاوک...افرند....زنبور گاوری....قطع شدن اینترنت خلاصه برای من یک حسن بزرگ داشت اونم این بود که اومدم اینجا....چقدر نوشته تو این مدت تو ذهنم شهید شد....چقدر درد و دل رو کشتم...چقدر شعر سر بریدم....چند تا طرح رو دادم دست باد گوشه کاغذ های چک نویس.... بگذارید یک شرح حال از خودم این مدت بدم....این مدت چند تا دوست رو رسما کنار گذاشتم که بیشتر اسم دوست رو یدک می کشیدن...البته بخام منصف باشم ۹۹.۹٪ همینجورن بعضی ها بیشتر....درسم تمام شده ...دفاع کردم  شهریور....از آن روز به سیل جمعیت بی کار جامعه و مایه ننگ خانواده و جامعه پیوستم....هر کسی می دیدت می گفت دکتری نمی خونی؟؟؟ و من باشدت هر چه تمام تر یک نه به سینه همه می زدم که می خواهم زندگی!!!! کنم....شاد باشم...تفریح کنم ....به ابعاد دیگه زندگی و شخصیتم بپردازم....چه حرف های مسخره ای واقعا....تعاریف گم شده همیشگی این مردم و من....هیچ غلطی نکردم نه شاد بودن...نه تفریح....کار هم که قربانش بروم جدای پول و پارتی و شانس نیاز داشت مذکر بودی!!!!!.....تغییر جنسیت را هم باید به برنامه هام اضافه کنم...با شناختی که از پسر های این دوره دارم خیلی هم بی راه نیست....به من پسر بودن بیشتر از اونا می یاد.....خلاصه تو این مدت خیلی چیز ها اتفاق افتاد....خیلی چیز ها که تاثیرش از خودش بدتر بود....گذشت....دوستی چند ماه پیش قصد خود کشی داشت....ساعت ها با او حرف زدم تا منصرف شد.....حالا با خودم فکر می کنم نکنه کار اشتباهی کردم؟؟؟؟ .....یک چیز را در تمام این مدت حس کردم و ان اینکه خدا از رگ گردن به ما نزدیک تر است.....با تمام وجودم این جمله را حس کردم ...حرفی از دلم می گذشت و لحظه ای بعد اتفاق می افتاد....کارم گیر می کرد و با خودم می گفتم....می سپارم دست خدا خودش درست کنه....از غیب دستی می امد و همه چیز را حل می کرد.... در بد ترین لحظات زندگی ام من را تنها نگذاشت...دوستش دارم.....با تمام وجود دوستش دارم....این نوشته را داشته باشید تا باز برگردم....

 

پ. ن: چند طرح جدید می خواستم بنویسم ولی متاسفانه عادت بد سیو کردن طرح ها در درفتس گوشی و پاک شدن آنها به صورت ناگهانی مانع از نوشتن اراجیفم شد....شما به بزرگی خودتان بپذیرید.

 

فعلا این را بپذیرید:

 

نام من

جمله کوتاهیست

نقطه اش را بگذار

تا تمام شوم

از سر خط

نام دیگری بنویس

شاید جمله شاد تری باشد

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت2:19توسط مسافر | |

 

سلامممممممممممممممممم

همینجوری دلم هوای اینجا را کرد.....همینجوری دارم می نویسم بدون اینکه در ذهنم حرف خاصی باشد .......شروع کرده ام به نوشتن متن پایان نامه و با سرعت ۵ کیلومتر در ساعت که معادل یک صفحه در روز است پیش می روم.........کار مفید دیگری هم نمی کنم ولی حس نوشتنش نیست.........این روزها انقدر ذهنم درگیر درس است که کار متفرقه دیگری نکردم........ نه کتاب جدیدی خواندم نه سفر رفته ام نه با دوستانم در تماس بودم.......تمام زندگی ام شده سیستم سیزده اینچی ام که  از خواب که بیدار می شوم تا شب که می خوابم به جز یکی دو ساعت بقیه مواقع پشت ان نشته ام و چشم دوخته ام به مانیتور.........از دوستان و اقوام گرفته تا استاد و همکلاسی با همه از همین طریق در ارتباطم .....چه زندگی یخ و بی روحی......هیچ وقت فکرش را نمی کردم .......چقدر زندگیم در این چند سال چرخ خورده چقدر تغییر کرده چقدر اتفاقات عجیب افتاده که پیش بینی خیلی هایش را نمی کردم........با آدم های عجیبی برخورد داشتم........چیزی که بیشتر از بقیه اذیتم می کند فضای کثیف علمی است......باند و باند بازی و چاپلوسی و خود شیرینی و خودخواهی تنها چیزی است که دیدم....نه برتری علمی حرفی برای گفتن داشت نه شرافت و انسانیت........آینده ی تحصیلی و زندگی ات را تصمیم خودخواهانه ی یک استاد خراب می کند و حق اعتراض نداری ........اسمش روی پایاین نامه من است  و یک سال است که روی پایان نامه ام کار می کنم......وقتی دفاع کنم دو میلیون ناقابل حداقل به حسابش واریز می شود در حالی که به اندازه ی صد تومان از آن هم به من کمکی نکرده......شاید باور نکنید ولی حتی یک کلمه هم کمک نکرد یک جمله ی مفید.....دوست دارم به استادم بگویم وقتی نماز اول وقتت که بخاطرش جلسه شورای شهر را تعطیل می کنی به تو خضوع و خشوع را نمی آموزد.... به تو بنده بودن و مسول رفتار و گفتار و افکارت بودن را نمی آموزد، به تو انسانیت و شرافت کاری نمی آموزد نه به درد خودت می خورد نه  خدا ......خم و راست شدن را هر کودک دو ساله ای می داند......هر روز بیشتر از دیروز از اینکه مبادا روزی لحظه ای خودم اینگونه باشم می ترسم .......خدایا امیدم به توست

 

 این روزها گرسنگی می کشم  به امید اینکه روزه گرفته باشم......در بهترین لحظات دعایتان برای من هم دعا کنید   

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت15:47توسط مسافر | |