سلام
می خوام یکم از شب شعر امسال بگم و شعر های زیبای زائرین کربلا و یکم از زمستون امسال که داره کم کم ساکش رو می بنده و یکم از بهاری که همه جا سرک کشیده و یکم از ادمیزاد هایی که اطرافم هستند و من را دائم به یاد این مصرع " از دیو و دد ملولم و انسانم ارزوست " مولانا می اندازند.
می خوام یکم از خودم بگم که حالی دارم که نگفتنم بهتره . می خوام یکم از حافظ بگم و فالی که دیشب گرفتم و چقدر قشنگ جوابم رو داد:
" نقد دنیا ببرد غصه ی دنیا به گزاف گر شب و روز در این قصه ی مشکل باشی "
می خوام یکم از سمینار هدف بگم که بین همه ی حرف هاش این نکته رو خوب یادم موند که زندگی مثل یک دایره هست که هر قطاع ان یک بعد از زندگی هست و اگر قصاع ها شعاع یکسانی نداشته باشند یعنی به همه ی ابعاد زندگی به یک نسبت نپردازیم دایره ای نمی سازیم و چرخ زندگی نمی چرخد و این باعث می شه لنگ بزنیم .
به همین دلیل می خوام یکم از همه چیز بگم . برای یکم گفتن از شعر می خوام وبلاگ شعر طنزی رو به دوستان معرفی کنم که اشعار طنز استادانه ای توسط سعید سلیمان پور ارومی با نام بوالفضول الشعرا سروده شده . احتمالا خیلی از شما با این وبلاگ اشنایی دارید ولی به نظرم یاد اوریش خالی از لطف نباشه .
دلم نمی یاد شعری ننویسم و چون سر رسیدم همراهم نیست پس چند تا تک بیتی که شاید یک روز برای خودش غزل شد روبپذیرید :
با خنجر ابروی خودم می زنم اخر
یک دشنه به قلبم نشوم عاشق پرواز
لبخند زدی قند و شکر اب کنی
یا عقل به گل نشسته را خواب کنی
ای کاش می شد حرف دل را کاشت
فردا به جایش یک غزل برداشت
بر سر پیچ و خم و گردنه های زندگی
من زدل یک غزل تازه به غارت بردم
خنجر به رستم گفت تنها مانده ای مرد
در چشم تو جز نا برادر خاره ای نیست
