چهارشنبه سوری
پارسال رو فراموش نمی کنم . چند تا جعبه ی چوبی و کارتن گرفته بودیم وتو
حیاط خوابگاه اتیشی درست کرده بودیم که شعلش یک متربود . هفت هشت تا سیب زمینی اول کار گذاشتیم زیر
اتیش و دو ساعتی از روش می پریدیم و اخرش که اتیش خوابیده بود نشستیم دورش و چایی
خوردیم و خوندیم . سیب زمینی ها از روی گاز بهتر پخته بودند . شادی ساده و صمیمی
که هیچ وقت فراموش نمی شه .
و یک شعر
قدیمی :
عصر ان
چهارشنبه ساعت پنج
زیر باران
غم قدم می زد
توی فکر و
خیال خود گم بود
یاد او
لحظه را رقم می زد
عصر ان
چهارشنبه ساعت شش
ناگهان خنده
بر لبش بنشست
در خیالش
عروس دریاها
در میانه
به راه او پیوست
زیر باران
به نو عروسش گفت
می پرستم
تو را به این باران
کافر و
ملحده خدا کیشم
من به سحر
تو کرده ام ایمان
عصر ان
چهارشنبه ساعت هفت
زیر باران
هنوز تنها بود
فکر بودن
کنار یارش نیز
مثل باران
چقدر زیبا بود